#چشمان_سرخ_آبی_پارت_221
شنیده شد.
- بلند شید تا تغییر مسیر رودخونه خیلی فاصله نداریم ... فرصتتون براي گذشتن از مرز خیلی کمه. .از اولین
ثانیه هاي نیمه شب تا غروب کامل بدر ماه...
آیدن و آدریان از روي تخته سنگ پایین پریدند. رزا با چشمانی سرخ کنار انها ایستاد. آدریان مشک کوچکی به
آیدن داد و گفت:
- بخور. . و مثل یه خون آشام فرز و هوشیار باش ...
آیدن دو جرعه از خون تکشاخ خورد. تمام وجودش ناگهان نیرو گرفت. آدریان رو به رزا گفت:
- تو هم همینطور ...
رزا سر باز زد. آدریان مشک را به زور در دست رزا چپاند و فریاد زد:
- سرپیچی نکن ... - سپس زیر لب گفت - نمی خوام خودم رو به خاطر مرگ تو تا ابد سرزنش کنم.
رزا چند جرعه از مشک نوشید. چشمانش ناگهان آتشین و سرخ شد و سپس بلافاصله به حالت عادي برگشت.
آیدن پرسید:
- معمولا خیلی بیشتر طول می کشید تا رنگ چشماي رزا برگرده ...
آدریان با سردي پاسخ داد:
- غلبه احساسات ... غلبه انسانیت ... - سپس سرش را به سمت رزا برگرداند و ادامه داد - ما تو این سفر به
احساسات و انسانیتت احتیاج نداریم ... مخصوصا براي رد شدن از مرز ...
آیدن پرسید:
- تو به ست اعتماد داري؟
- چاره دیگه اي ندارم ...
romangram.com | @romangram_com