#چشمان_سرخ_آبی_پارت_219


آدریان را ببیند که روي زمین سنگی چکیده بود. جمعیت میخانه روي میزهایشان برگشته بودند. آیدن از میخانه

خارج شد و به آدریان نگریست که روي تخته سنگی بزرگ نشسته و به رودخانه خیره مانده بود. آیدن گوش فرا

داد. می توانست صداي هق هق آدریان را بشنود. با خودش اندیشید ؛ این اشک هاي آدریان آیا می تواند از سر

نفرین اشکی باشد که گرفتار آن است؟ چطور گریه اي به این دردناکی و رنج آوري می تواند حاصل یک نفرین

پلید باشد؟

آیدن با گامهایی ارام و شمرده به آدریان نزدیک شد. آدریان بی انکه سر بگرداند گفت:

- می دونی که می تونم صداي پات رو بشنوم ...

آیدن ایستاد و پاسخ داد:

- منم نمی خواستم یواشکی بیام.

آدریان سکوت کرد و به رودخانه خیره شد. بدر کاملا ماه تمام درختان و آب را نقره فام کرده بود. آیدن کنار

آدریان نشست و پرسید:

- چرا ... ؟

اما ادریان میان حرفش پرید:

- چون من یه هیولام ...

آیدن با عصبانیت گفت:

- بذار حرفم رو تموم کنم ... خسته شدم اینقدر ازت این کلمه رو شنیدم ... .هیولا. .هیولا ... می خواستم بپرسم

چرا چشمات تغییر کرد؟ براي چند لحظه انگار خودت نبودي ...

آدریان شانه اي بالا انداخت و پاسخ داد:

- شاید بهتر باشه بگیم ... اون مرد چشم آبی خودم بودم و این چشماي سرخ من نیستم ... شاید براي یه لحظه

romangram.com | @romangram_com