#چشمان_سرخ_آبی_پارت_218


- می تونی ازم متنفر باشی ... اما تمام این سالهاي طولانی می خواستم فقط یک بار ... یک بار اینکارو بکنم.

آدریان چشمان سرخش را از رزا برداشت و به زمین دوخت. آیدن با حیرت به آدریان چشم دوخت. چشمان

آدریان آبی اقیانوسی و درخشنده شده بود و برق می زد. آیدن چند قدم جلو آمد گفت:

- آدریان چشمات ...

چند قظره اشک از چشمان آدریان روي زمین چکید. آدریان نگاهی به بازتاب آبی درخشنده چشمانش در جام

نقره اي انداخت و از سر رنج سر تکان داد و دوباره به رزا خیره شد. رزا بی وقفه اشک می ریخت.

آدریان شانه هاي رزا را گرفت و گفت:

- این دروغه. .حقیقت نداره ... نمی تونه اتفاق بیفته ... . غیر ممکنه ...

رزا بی تابانه گفت:

- آخه چرا؟

آدریان نفس هایش را حبس کرد و چشمانش را بست. پوست صورتش رنگپریده تر از همیشه شد. ناخن هایش

سنگی و سرد به نظر می رسیدند. با تمام وجود فریاد زد:

- براي اینکه من هنوز یه هیولام ...

چشمانش را گشود. سرخ و خونین ... درست به رنگ یاقوتی درخشنده. . آرواره هایش بر آمده و براق خود نمایی

می کردند. تن صدایش آرام شد و ادامه داد:

- و هیولا هم باقی می مونم. . براي همیشه ...

رزا گفت:

- خب فکر می کنی من چیم؟ منم مثل تو ...

اما آدریان نشنید. در میخانه را به هم کوبید و از آن خارج شد. آیدن به طرف در رفت. می توانست قطرات اشک

romangram.com | @romangram_com