#چشمان_سرخ_آبی_پارت_216


ست نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

- خب ... خب ... چون ... چون ... چون ماه. .آره. .چون ماه کامله ...

آیدن شانه اي بالا انداخت و با بی اعتمادي بیشتر همراه با ست وارد میخانه شد. رزا و آدریان روي یک میز

چوبی چهر نفره نشسته بودند و جام هایشان را سر کشیدند. تمام میخانه از سنگ هاي تیره و روشن زیبایی

ساخته شده بود. میز هایی با چوب سرخ فام و جامهایی درخشنده.

یک پریزاد زیبا روي با موهاي تیره و چشمان افسونگر بالاي یک سکوي مرمرین با صدایی جادویی آواز می

خواند. با زبانی که آیدن نمی فهمید. آیدن با خود فکر کرد این زبان پریوار ، چقدر به زبان فرانسه شباهت دارد.

چرخی زد و از روي سن پایین پرید. چشمکی به آیدن زد و دوباره آواز سر داد. چند ویلا(پریزاد ) دیگر به او

ملحق شدند. ان فکر در ذهن آیدن پر رنگ تر شد. به راستی آوازشان به زبان فرانسه شباهت داشت و ناگهان

ذهن آیدن گویی به مدت ها قبل برگشت. به روزهایی که در پاریس کنار دوستش رز گذشته بود. ( در ابتداي

داستان به این دوست آیدن اشاره شد. دختر دکتر فرانک. دوستی که آیدن مجبور شد بدون خداحافظی یا

توضیحی ترکش کند ). آیدن بیشتر به پریزاد خیره شد. شباهت پریزاد و رز هر لحظه در نگاه آیدن بیشتر می

شد.

زیر لب گفت:

- رز..

رزا سر گرداند و پاسخ داد:

- بله آیدن؟

آیدن سر تکان داد و گفت:

- با تو نیستم رزا ... یاد دوست فرانسویم رز افتادم.

romangram.com | @romangram_com