#چشمان_سرخ_آبی_پارت_215
رزا سري تکان داد و با بی حوصلگی گفت:
- می دونم.
سپس تکه اي از آستین لباسش را پاره کرد و به شاخه کوچکی از درخت بست. سپس به راه افتاد. آیدن خواست
سر صحبت را باز کند:
- ست میگه تا نیمه شب ...
اما رزا بدون اینکه بشنود حرف آیدن را قطع کرد:
- همه حرفاتون رو شنیدم.
و سکوت کرد. آیدن نفس عمیقی کشید و با ناراحتی به راه افتاد. خیلی زود به میخانه اي که ست گفته بود
رسیدند. آیدن به رودانه خروشانی نگریست که به نظر می رسید دور تا دور این منطقه را مرزبندي کرده است. به
نظر می رسید حق با ست بود. عبور از این رود حتی براي آیدن هم خطر غرق شدن داشت ، جدا از اثر عجیبی
که روي آدریان ، رزا و ست می گذاشت.
ست کنار آیدن ایستاد و گفت:
- خب باورت شد آیدن؟
آیدن باز هم با تردید پرسید:
- خب این اگه مرز شماست ... چرا بعد از نیمه شب مسیرش عوض میشه؟
... چرا بعد از نیمه شب مرز براتون باز میشه؟
ست سم هایش را روي زمین کشید و گفت:
- خب همیشه این اتفاق نمیفته ... کم پیش میاد ...
- و امشب چرا داره باز میشه؟
romangram.com | @romangram_com