#چشمان_سرخ_آبی_پارت_212


- نمی فهمم رزا چرا آلن تونست خامت کنه. .چطور علاقت رو فراموش کردي؟

- نمی دونم ... رابرت ... یعنی آلن ... یه چیزي توي حرفاش بود ...

آیدن فریاد زد:

- بس کن ... همین آزارم میده ... . همین “ چیزي “ که تو حرفاي آلن بود ... زندگی الویس و من رو به اینجا

کشوند ... . فکر کنم حالا بفهمی که چرا اصلا نمی خوام در اینباره فکر کنم.

رزا سکوت کرد و از آیدن فاصله گرفت. آدریان چشم گرداند و نیم نگاهی به آیدن انداخت. در چشمانش تاسف

و حسرت عجیبی موج می زد که آیدن نمی فهمید ... هیچ وقت نمی فهمید ...

اشعه هاي طلایی و سرخ غروب آفتاب ؛ مایل و چشم نواز از میان شاخ و برگ درختان به جوي خروشان آبی

می تابید که در مسیر راه جاري بود. آیدن به جریان آب خیره شد. رنگها گویی روي سنگ ریزه و موج هاي ریز

جوي می رقصیدند. آیدن یالهاي رابرت ( اسب تک شاخ آیدن ) را نوازش کرد و از پشتش پایین پرید. کنار

جوي آب نشست و دستانش را درون آب فرو برد. جریان تند جوي دستانش را نوازش می کرد و لطافتی دوست

داشتنی داشت. آدریان کنارشایستاد و گفت:

- فکر می کردم عجله داري؟

آیدن دست پاچه شد و دستش را به شدت از آب بیرون کشید. چند قطره به دست و صورت آدریان برخورد.

آدریان فریادي کشید و صورتش را میان دستانش گرفت. آیدن با اضطراب و شرم گفت:

- متاسفم ...

آدریان با تعجب گقت:

- من توي رودخونه یه مشک آب پر کردم اما قطراتش اینقدر هم دردناك نبود ... سوزشش خیلی کمتر بود ...

قابل تحمل بود اما این یکی ... خیلی ناجوره ...

romangram.com | @romangram_com