#چشمان_سرخ_آبی_پارت_211
- چرا باید بهت اطمینان کنیم ست؟
- خودتون ازم خواستین راهو نشونتون بدم ... حالا نمی تونین بهم اعتماد کنین؟
- نمی تونم ... نمی تونم زندگیم رو دو دستی بهت تقدیم کنم ... نمی تونم ...
- راه دیگه اي ندارین قربان ...
آدریان اسبش را هی زد و گفت:
- راه بیفت پن و یادت باشه من یه مالتسم ...
ست به ترس نا محسوسی به چشمان یاقوتی و براق آدریان خیره شد و جلوتر از آنها به راه افتاد.
آیدن دستی به پشت گوش اسب تکشاخش کشید. رزا با او هم رکاب شد. سرد و بی حس از آیدن پرسید:
- تو هم مثل اون فکر می کنی؟
آیدن پاسخ داد:
- معلومه که نه ... من اصلا به اون پن اعتماد ندارم ... .
رزا سر تکان داد و گفت:
- نه ... درباره ست حرف نمی زنم ... درباره خودم ... تو هم فکر می کنی. .رابرت. . یعنی من ...
آیدن ابرویی تاب داد و گفت:
- ببین رزا. . من اصلا در اون باره فکر نمی کنم.
- پس تو هم ... تقصیر من نبود ...
آیدن نفس عمیقی کشید و با لحن رنجوري پرسید:
- چی از من می خواي بشنوي؟ تو مگه قرنها عاشق آدریان نبودي؟
- چرا بودم ... هنوزم هستم ...
romangram.com | @romangram_com