#چشمان_سرخ_آبی_پارت_210


آیدن در حالی تمام وجودش از خشم لبریز بود به سمت پن حمله بود و گلویش را به تنه درخت کهنسالی فشرد.

ست سرش را تکان داد و گفت:

- ولم کن.

آیدن چشمانش را گرد کرد و گفت:

- باید یه راهی نشونم بدي ... وگر نه زنده نمی ذارمت.

ست به سختی خود را از آیدن رها کرد و پاسخ داد:

- من یه راهی میشناسم اما فقط تا یه جایی می تونم همراهتون بیام ... . بقیش با خودتونه ... من نمی تونم

بیشتر از اون برم جلو.

آدریان اسبش را هی زد و گفت:

- بهتره کلک توي کارت نباشه ست ... اگر نه خودم دخلت رو میارم.

ست سري تکان داد و گفت:

- البته قربان ... فقط راهی که می ریم یه مقدار طولانیه.

آیدن با اضطراب گفت:

- چقدر طولانی؟ ما خیلی وقت نداریم ...

ست شانه اي بالا انداخت و گفت:

- نمی دونم چقدر راه رو کش دادن اما اون تنها راهه ...

رزا که تا آن لحظه ساکت مانده بود ، زیرلب گفت:

- از تا ابد اینجا گیر افتادن که بهتره.

ست با سر تایید کرد. آیدن چشمانش راتنگ کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com