#چشمان_سرخ_آبی_پارت_209
پنجمین بار به نقطه شروع حرکتشان رسیدند ، آدریان با عصبانیت به درخت کوبید و گفت:
- ما گم شدیم ... انگار جنگل نمی خواد ما رو از خودش خارج کنه.
آیدن با تعجب پرسید:
- یعنی چی؟
آدریان دستی به موهایش کشید و گفت:
- یعنی ما رو حبس کرده. یه جور حقه الفیه ... راه ها جا به جا میشن و هیچ مسیري به انتها نمی رسه ...
- ما که نمی تونیم تا ابد. .
آدریان میان کلام آیدن پرید و گفت:
- دقیقا ... جنگل دقیقا می خواد ما رو تا ابد اینجا نگه داره.
آیدن نیم نگاهی به رزا انداخت که بی حال و بی حوصله روي یک درخت علامت می گذاشت. سپس دوباره به
آدریان نگریست و پرسید:
- آخه چرا؟
اما پیش از آنکه آدریان پاسخی بدهد صدایی از پشت سرش به گوش رسید و که می گفت:
- به خاطر ما ... این طلسم الف هاست براي اینکه ما از این قلمرو خارج نشیم.
آیدن برگشت و چشمانش را ریز کرد. ست بود با همان هیبت عجیب مخصوص پن ها. آیدن با عصبانیت
پرسید:
- اما باید یه راهی باشه ... مگه میشه هیچ راه خروجی نباشه؟
ست خندید و پاسخ داد:
- خب اگه بگم راهی نیست ...
romangram.com | @romangram_com