#چشمان_سرخ_آبی_پارت_208


رزا با تردید آدریان را مخاطب قرار داد:

- ما باید با هم حرف بزنیم ...

- ما خیلی وقت پیش حرفامون رو زدیم. .

- اما امشب ... من متاسفم

آدریان نگاهش را به رزا دوخت و گفت:

- رزا ... . شرمنده نباش ... امشب هیچ چیز تقصیر تو نبود ... هیچ چیز ... تو فریب یه مرد رو خوردي ... و من

متاسفم ... اما تو نباید شرمنده باشی ... تو که هیچ تعهدي به من نداشتی ...

- اما من عاشق تو بودم ... هنوزم هستم ...

آدریان با کلافگی گفت:

- رزا ... . اتفاق امشب باید دست کم اینو برات ثابت کرده باشه که تو عاشق من نیستی ...

- هستم آدریان ...

- اگه من اونی بودم که می خواستی هیچ وقت رابرت رو نمی بوسیدي. .

رزا گوشه شنل آدریان را گرفت و گفت:

- خودمم نفهمیدم چی شد ... من هیچ وقت از تو دست برنداشتم ...

آدریان اسبش را هی زد و گفت:

- چرا اصرار داري کارت رو توجیه کنی؟ چرا می خواي مدام توضیح بدي؟ بهت که گفتم. .مهم نیست. .واقعا

برام مهم نیست ...

یک روز تمام بود که بی وقفه حرکت می کردند اما ظاهرا این جنگل عجیب تمامی نداشت. آدریان با دقت

درخت ها را علامت گذاري میکرد اما در نهایت بیشتر گیج می شد ... گویی راه ها جابه جا می شد. وقتی براي

romangram.com | @romangram_com