#چشمان_سرخ_آبی_پارت_207


- مراقب خودت باش پسر ... .

اسب سرش را تکان داد. آیدن ضربه آرامی به پشت مارسل زد و گفت:

- برو. .

مارسل با حالت با شکوهی یورتمه رفت و شیهه اي سر داد. آیدن لبخند زد و دست تکان داد. کنار اسب تکشاخ

ایستاد. با خودش فکر کرد هیچ اسبی را به اندازه اسب هاي برایت ( یا همان دورگه ) دوست نخواهد داشت.

نگاهی به تکشاخ انداخت و پشتش را نوازش کرد. زیر لب گفت:

- دلم براي رابرت تنگ میشه ... براي رابرت. .نه آلن ... رابرتی که دوست الویس بود و براي نجاتش تلاش می

کرد ... گرچه یه شخصیت خیالی شده ...

سوار تکشاخ شد و ادامه داد:

- اسم این اسب رو میذارم رابرت ... به یاد دوستی که امشب از دست دادیم. .به یاد رابرتی که امشب مرد ...

بریم رابرت یالا ... راه بیفت ...

آدریان گفت:

- مقصد کجاست؟

آیدن قاب عکس شکسته الویس را از جیبش بیرون آورد و گفت:

- سرزمین الف ها ... هدف هم نجات الویس ...

- اما تو گفتی. .

- شوخی می کنی؟ ... اینو گفتم که الن و دیانا گیج بشن ... من بی خیال الویس نمی شم ... اونه که پدرمه ...

آدریان به سردي رو به رزا گفت:

- سوار اسبت شو ... . حرکت می کنیم.

romangram.com | @romangram_com