#چشمان_سرخ_آبی_پارت_206
موجود دنیاست ...
رزا نیم نگاهی عصبی به آلن انداخت. آیدن یک قدم جلو تر رفت و دست سرد آدریان را فشرد و گفت:
- آره ... اما حداقل اونقدر رقت انگیز و نفرت بار نیست که از روي حسادت به یه نفر درباره عشق دروغ بگه ... و
من ترجیح می دم در کنار این هیولا بمیرم تا اینکه بخوام به تو بگم پدر ... .
رزا نفس عمیقی کشید و کشیده اي روي صورت آلن نواخت. آلن با حیرت به رزا و آدریان و آیدن خیره شد که
از او دور می شدند. آیدن چشم گرداند و به دیانا و آلن نگاه کرد. هر دو حیران و مات به گام هاي بلند او خیره
مانده بودند.
آدریان روي اسبش پرید و گفت:
- آیدن اسب خودت رو رها کن ... دیگه به مارسل احتیاجی نداریم. سوار اسب تکشاخ رابرت شو ...
- اما تو گفتی ... ممکنه کنترلم رو ...
آدریان نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- گفتم اما امشب نظرم عوض شد ... من خوب نمیشناختمت ... تو خیلی بیشتر از حد تصور من انسان هستی. .
- نمی فهمم. .
- مقاومتت در برابر خشم ... امشب باور نکردنی بود. تو ثابت کردي قواي انسانی تو خیلی فعال تر از اونه که به
نظر میرسه ...
- اما مارسل ...
- ما براي رابرت به اون احتیاج داشتیم. . براي اینکه رابرت زیر آفتاب بتونه راه بره ... اما حالا دیگه نیازي
نیست ... بذار بره. .توي این مدت خیلی اذیت شده ... از تکشاخ رابرت استفاده کن ...
آیدن یال مارسل را نوازش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com