#چشمان_سرخ_آبی_پارت_204
متنفر شود.
دیانا چند قدم جلو آمد و گفت:
- آیدن. . خواهش می کنم ...
آیدن سر گرداند و گفت:
- فکر نمی کردم هیچ وقت از هیچ کلمه اي اینقدر بدم بیاد ... مادر. . و هیچ وقت فکر نمی کردم هیچ کلمه اي
اینقدر منزجرم کنه ... پدر ...
موج نفرت و خشم آیدن را به زانو در آورد. نمی توانست روي پاهایش بایستد. روي زمین کنار قاب عکس
شکسته الویس نشست و از ته دل فریاد زد. فریادي از سر ناچاري و کلافگی. از رنج سرنوشت منزجرکننده اي
که داشت. خشم تمام پیشانیش را سرخ و داغ کرده بود. نفس هایش به شماره افتاده بود و به سختی بر می آمد.
کسی کنارش زانو زد و دستان سردي شانه اش را فشرد. سر بلند کرد. چشمان نگران آدریان به او دوخته شده
بود. اشک از چشمانش سرازیر شد. با تشویش و استیصال گفت:
- آدریان ... من نمی خوام ... من نباید اینجا می بودم آدریان ... من براي دونستن این حقایق خیلی بچه ام ...
آدریان من فقط هفده سالمه ... هفده سال ... من الان باید توي تخت خوابم راحت خوابیده بودم ... من باید
صبح رو با اعتماد به حمایت پدر و مادرم از خواب بیدارم می شدم ... باید صبح از پدرم پول توجیبی می گرفتم ،
مادرم رو می بوسیدم و می رفتم مدرسه ... من باید مثل همه نوجووناي دنیا در آرامش به آیندم فکر می کردم
... آدریان من نباید اینجا می بودم ... . تو که نمی دونی ...
آدریان شانه هاي آیدن را فشرد و گفت:
- چرا آیدن می دونم ... همه چیز رو شنیدم ... همه چیز رو. .آیدن ... درست میشه ... قول میدم. .
آیدن از جا برخاست و با عصبانیت از میان اشک و خشم ، فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com