#چشمان_سرخ_آبی_پارت_203
داره آلن رو روي انگشتاي خودش می چرخونه ... اون به عشق ما حسادت کرد ... . درست مثل الان که به
علاقه این دختر به آدریان حسادت می کنه ... اون من رو رها کرد ... همه چیز رو ... من الویس رو و تو رو از
دست دادم.
آیدن قاب عکس را به تنه درخت کوبید. دیگر آن لبخند ها برایش ارزشی نداشتند. فریاد زد:
- می تونستین بیاین ... . می تونستین بهم بگین ...
آلن با شرمندگی گفت:
- الویس تهدید کرد که اگه سراغت رو بگیریم ... ما رو میکشه ...
دیانا گفت:
- من امسال اومدم سراغت اما اون یه گله گرگ نما رو سراغم فرستاد و اونا بهترین دوستم رو کشتن ... و
الویس به تو گفت گه. .
- بهم گفت تو مردي.
آلن سري تکان داد و گفت:
- آیدن ... من تنهات نذاشتم ...
آیدن در حالی که به سختی خشمش را فرو می خورد گفت:
- تنها چیزي که بهم آرامش می داد و از پدرم برام یه خیانتکار نمی ساخت این بود که با خودم می گفتم ... من
حاصل یه عشق انسانی ام. . یه عشق افسانه اي ... اما امشب همه چیز برام در هم ریخت ... من حاصل اشتباه
کودکانه یه زن و گناه اغواگر یه مرد بی اراده ام ... رقت انگیزه ...
اشک بدون وقفه از چشمان آیدن فرو می ریخت. نگاهی به دیانا و آلن انداخت که با فاصله کمی از هم ایستاده
بودند. هرگز تصور نمی کرد ، روزي پدر و مادرش را اینگونه ملاقات کند. فکر نمی کرد روزي از آنها اینهمه
romangram.com | @romangram_com