#چشمان_سرخ_آبی_پارت_200


صداي آلن را می شنید و رابرت و رزا با هم حرف می زدند.

رابرت گفت:

- رزا ... لازم نیست اینقدر خودت رو ناراحت کنی.

رزا گفت:

- من قرن هاست که تنهام رابرت ... تنها ... و آدریان. .

و گریه سر داد. رابرت گفت:

- نه رزا ... تو تنها نیستی ... دیگه تنها نیستی ...

- منظورت چیه؟

- من نمی تونم چشم از زیبایی تو بردارم رزا ... نمی تونم تو رو در آغوش خودم تصور نکنم. رزا نمی تونم

دوستت نداشته باشم.

- رابرت ... من. .من ...

- فراموشش کن رزا ... می تونم همه رنج هایی که بابت آدریان کشیدي رو از یادت ببرم. .می تونم بهت یه

زندگی جدید هدیه بدم ...

خشم تمام وجود آیدن را در بر گرفت. نمی توانست به هیچ چیز جز فریادي که گلویش را می شکافت فکر کند.

بوته هاي بلند تمشک را کنار زد و درست رو به روي رزا و رابرت ایستاد. رزا و رابرت بلافاصله از هم جدا شدند.

رابرت مضطرب و نگران به قاب عکس دست آیدن نگریست. آیدن چند قدم جلو آمد و گفت:

- چیزیو از دست ندادم ... دادم؟

رابرت اما به پشت سر آیدن خیره شد و با حیرت گفت:

- دیانا ...

romangram.com | @romangram_com