#چشمان_سرخ_آبی_پارت_199
سپس از جیبش یک قاب عکس قدیمی بیرون آورد. قاب عکسی که در آن یک زن جوان و دو مرد جوان لبخند
می زدند. الویس و رابرت به همراه همین زن.
الویس بین آن دو ایستاده و دستش را دور کمر زن حلقه کرده بود و می خندید. از ته قلب لبخند می زد. دست
دیگر الویس پشت پنهان شده بود. رابرت هم یک دستش را روي شانه الویس گذاشته بود. هر سه می خندیدند.
لبخندي عمیق و سرشار شادي.
آیدن با تعجب به زن خیره شد ... زن گفت:
- این قاب عکس رو رابرت از تو دزدید و من از اون ... اما می خوام بدمش بهت. . به همراه همه راز هایی که
با خودش بر ملا می کنه ...
آیدن گیج و مضطرب گفت:
- اما رابرت چرا باید ...
حرفش را خورد. چشمان سبز زمردي رابرت را به یاد آورد و زیر لب گفت:
_ آلن ...
آیدن به عکس خیره ماند. چشمان شاد الویس و لبخند شیرین آلن و زنی جوان ... زن جوانی همین لحظه
نگاهش را به آیدن دوخته بود. آیدن به زن نگریست. اشک در چشم زن حلقه زده بود. آیدن از جا برخاست و
گفت:
- اسمت چیه؟
زن اخم کرد و گفت:
- گوش کن آیدن ... من. . من باید خیلی وقت پیش ...
آیدن گوش نداد. بی آنکه توجه کند راه جنگل را در پیش گرفت. حواسش بدون اراده او تقویت شده بودند.
romangram.com | @romangram_com