#چشمان_سرخ_آبی_پارت_198


آیدن شانه اي بالا انداخت و از جا برخاست. بلافاصله همان پریزاد افسانه اي به سمت آدریان رفت و گفت:

- همراهتون رو به دوستتون قرض دادین؟ خب پس فکر کنم منم بتونم شما رو از خودتون قرض بگیرم.

آدریان ابرویی تاب داد و با اکراه دستانش را به پریزاد سپرد.

آیدن کمی از مهمانی دور شد. از کنار رابرت و رزا که دیوانه وار می رقصیدند رد شد و ست و همراه چشم

مشکی اش را پشت سر گذاشت. بیشتر نگاهش معطوف مجسمه هاي زیبایی بود که در اطراف کاشته بودند.

مجسمه ققنوسی طلایی ... مجسمه ي یک پري ... مجسمه یک اسب ایستاده بر روي دو پا ...

صدایی آیدن را می خواند:

- آیدن ... هی آیدن ...

آیدن سر برگرداند. زنی که در تعقیب آنها بود ، صدایش می زد. آیدن با عصبانیت خواست تا آدریان را صدا بزند

اما زن ملتمسانه گفت:

- نه ... فقط می خوام یه چیزي بهت نشون بدم ... می خوام یه چیزي بهت بگم.

نگاه آیدن به گردنبند زن افتاد.

- پس تو به وسایل رابرت دستبرد زدي؟

- من فقط چیزایی رو برداشتم که متعلق به من بود.

- به جز گردنبند چی دیگه متعلق به تو بود؟

- یه چیز دیگه ... متعلق به تو. .من. .الویس ... و البته رابرت ...

- نمی فهمم ...

زن آیدن را به گوشه اي دنج کشید و گفت:

- منم امشب اینجام تا بهت خیلی چیزا رو بفهمونم.

romangram.com | @romangram_com