#چشمان_سرخ_آبی_پارت_197
سپس دست رزا را فشرد. رابرت در حالی که گویی تحت اراده خود نبود ، از جا برخاست و گفت:
- می تونین با من برقصین.
پریزاد نیم نگاهی به رابرت انداخت و پوزخند زد و سپس از آنجا دور شد. رزا رو به رابرت گفت:
- حالت خوبه رابرت؟
رابرت ابرویی تاب داد و سر جایش نشست و نوشیدنی ارغوانیش را سر کشید. آدریان گفت:
- دلخور نباش رابرت ... با رزا برو براي رقص ... من که واقعا اونو به عنوان همراه خودم نیاوردم.
آیدن با حیرت به آدریان نگریست. آدریان ادامه داد:
- اینو گفتم که از شر پریزادها خلاص بشم.
رزا در حالی که صدایش می لرزید گفت:
- پاشو رابرت ... منم واقعا لازم دارم ذهنم رو از چیزاي ناراحت کننده خلاص کنم.
رابرت و رزا از جا برخاستند. آیدن گفت:
- نباید اینکارو با رزا می کردي ... خب حالا که به عنوان همراهت معرفیش کرده بودي. .میذاشتی توي این
مهمونی واقعا همراهت می موند ...
- تقصیر من نبود آیدن ... اون نباید اینقدر احمق باشه که فکر کنه من واقعا اونو همراه خودم می دونستم.
- خب میذاشتی با تو باشه ... چی میشد. .باهاش می رقصیدي. .
آدریان با لحن کلافه و آشفته اي گفت:
- که می ذاشتم پیش خودش خیالات محال بکنه ...
- اون عاشقته ...
- اشتباه می کنه ... اون فکر می کنه عاشقمه. .اما این حقیقت نداره.
romangram.com | @romangram_com