#چشمان_سرخ_آبی_پارت_194
خونینی داشت و دندانها و پوستش رنگ پریده تر به نظر می رسید. ناخن هاي دستش سفید و سنگی به نظر می
رسیدند. آیدن براي لحظه اي احساس کرد ، شکوه و هیبتی بی نظیر خیره اش ساخته است. آدریان با گامهاي
بلند به سمت پن رفت و گفت:
- ما تازه داشتیم در همین باره حرف می زدیم و فکر می کردیم بهتره شرکت نکنیم.
پن اینبار تا کمر خم شد و گفت:
- میزبانی شما افتخار ماست قربان. اسم من نیراستاست ... اما می تونین ست صدام کنین ...
آدریان نیم نگاهی به رابرت و رزا و آیدن انداخت که مشتاقانه به او نگاه می کردند. حالا حتی آیدن هم می
خواست در مهمانی انها شرکت کند. آدریان سر گرداند و گفت:
- بسیار خب ... بهتون ملحق میشیم.
ست یک بار دیگر تعظیم کرد و گفت:
- مشتاقانه منتظریم.
بعد از رفتن ست ، آیدن پرسید:
- چرا ...
اما حرفش را خورد. نمی دانست چطور سوالش را از آدریان بپرسد. اما آدریان بدون اینکه به آیدن نگاه کند ،
سوال او را کامل کرد.
- چرا بعد هیولاییم رو در برابر اون پن نشون دادم؟
آیدن سکوت کرد و اندکی شرمنده شد. آدریان ادامه داد:
- اونا تسلیم محض موجودات پلیدن ... هر چه قدر پلید تر به نظر بیاي براي اونا قابل احترام تري ... و البته
خوششون نمیومد اگه می فهمیدن من چقدر تلاش می کنم تا یه مالتس کامل نباشم و نیستم ...
romangram.com | @romangram_com