#چشمان_سرخ_آبی_پارت_190
اما پیش از آنکه فرینز حرفش را تمام کند صداي رابرت بلند شد.
- یکی وسایل من رو به هم ریخته ... به من دستبرد زده شده. .
صداي آدریان به گوش رسید:
- خب مگه چیزي هم برده ... به نظر نمی آد چیزي کم شده باشه. .
رزا گفت:
- حتما یه حیوونی ...
رابرت میان کلامش پرید:
- گردنبند نیست ... گردنبند و ...
حرفش را خورد و خود را به آیدن رساند. نگاهش را به اطراف و سپس به دستان آیدن انداخت. نفس راحتی
کشید. آیدن از جا برخاست و کفش هایش را پوشید.
- چی شده رابرت؟
رابرت فریاد زد:
- قرار بود مراقب وسایل باشی ... یه نفر به وسایل من ...
نگاه رابرت روي فرینز ثابت ماند. سپس با حرص ادامه داد:
- یه کوتوله؟ خب راز دزدي فاش شد ... کوتوله ها همشون دزدن ...
فرینز با عصبانیت گفت:
- نباید همینطوري تهمت بزنی خون آشام ...
آیدن شانه هاي رابرت را گرفت و گفت:
- چی میگی؟ اون تمام مدت با من بود ...
romangram.com | @romangram_com