#چشمان_سرخ_آبی_پارت_188


احساس بیزار بود. نگاهش را به زمین دوخت. به ناگاه احساس کرد یک جفت چشم از پشت بوته گلی وحشی او

را می پایند. به بوته خیره شد و گفت:

- کی اونجاست؟

از پشت بوته مردي کوتوله بیرون آمد. چشمانی درشت و قهوه اي داشت و موهاي نیمه صافش را دم اسبی

بسته بود. صورتش مانند پسربچه ها صاف و بدون مو به نظر می رسید. پوست روشن و بینی کشیده اش آیدن

را به یاد انیمیشن ها می انداخت. کوتوله با تحکمی که معلوم بود به سختی اضطرابش را می پوشاند ، گفت:

- پاهات رو از آب بیار بیرون..

آیدن ابرویی تاب داد و پاهایش را بیرون کشید. چند ماهی کوچک طلایی از روي پاهایش سر خوردند و دوباره

به جریان آب پیوستند. آیدن پرسید:

- تو یه کوتوله اي؟

- و تو یه انسانی ...

آیدن سکوت کرد. این جمله اي بود که به قطع ، خودش نمی توانست با این اطمینان بگوید. کوتوله ادامه داد:

- اما بوي خون می دي. .

- چی؟

- بوي خون ... مثل خون آشاما. .یا حتی پلید تر ؛ مالتس* ها. .

آیدن با تعجب پرسید:

- مالتس؟

- آره موجوداتی که از خون تکشاخ تغذیه می کنن ... اونا هیولاهاي خونخوارین و درنده و بی رحم ... تعدادشون

کمه اما هیچ وقت توي زندگیم پلید تر و وحشتناك تر از اونا نه چیزي دیدم و نه شنیدم ... و تو انگار بوي اونا رو

romangram.com | @romangram_com