#چشمان_سرخ_آبی_پارت_182
- غرور ... . بارها وقتی تنها بودم ... زن بنفش پوشی با آینه اي الماس نشان به سمتم می اومد و اصرار داشت
تا خودم رو توي آیینش ببینم ... اون ساعتها موهام رو مرتب می کرد و به چشمام خیره می شد ... اصرار داشت
تا چهره بی نقصی که ازم توصیف می کرد رو توي آیینش ببینم. تا اینکه یه روز وقتی داشت از نگاه روشن و
گیراي چشمام می گفت ترغیب شدم و مقاومتم شکست ... آیینه رو ازش گرفتم و یه مرد جوون خوشقیافه رو
دیدم. انگار اون آیینه من رو چند برابر جذاب تر و افسانه اي تر نشون می داد. . به علاوه تمام توانایی هام توي
ذهنم رژه می رفت و یه حس نخوت عجیبی بهم القا می کرد. .من تسلیم غرور و کبر شدم ... خودخواهی و
غروري که یه روزي همه سرزمینم رو ازم گرفت و مردمم رو به کشتن داد و من رو براي چندین قرن آواره کرد
...
ذهن آیدن به کار افتاد. او حتی براي لحظه اي براي پذیرفتن شلاق زن سرخ پوش تعلل یا امتناع نکرده بود. با
خودش اندیشید که او یک هیولاي بالقوه و بالفطره است.
آدریان دستی به موهاي لخت و خوش حالتش کشید و گفت:
- سوار شو ... بهتره خودت رو با پیاده اومدن خسته نکنی ...
آیدن روي اسب پرید و گفت:
- اما تو اصلا مغرور نیستی آدریان. .
- تو هم وقتی توي موقعیت خشم قرار نگیري اصلا عصبی و خشمگین نیستی آیدن ...
- نمی فهمم ...
- درسته ... نمی فهمی ... چون هیچ وقت من رو توي لباس شاهزاده ها و پادشاها ندیدي ... نمی فهمی چون
هنوز من رو در حالی ندیدي که به تخت تکیه داده باشم ... نمی فهمی چون من رو وقتی ندیدي که یه نیمه
الف قدرتمندم ... بدون وابستگی به خون ... .
romangram.com | @romangram_com