#چشمان_سرخ_آبی_پارت_183
آیدن به چشمان سرخ و افسانه اي آدریان خیره شد. جذابیت چهره آدریان در خور یک پادشاه متکبر و قدرتمند
بود. حتی به نظر آیدن چشمان سرخ و براقش هم برازنده شکوه نگاه یک امپراطور بود ... براي لحظه اي آدریان
را تصور کرد در حالی که بر تختی سرخ و طلایی و الماس نشان تکیه کرده و تاجی با یاقوت درخشنده بر سر
دارد. یاقوتی که به زحمت می تواند با برق نگاه سرخ و گیرنده آدریان رقابت کند. آیدن سر گرداند و گفت:
- تو با شکوه ترین پادشاه دنیا میشی ...
آدریان پاسخی نداد. آیدن اندکی از او فاصله گرفت و به نواي ساز رابرت گوش فرا داد که سکوت جنگل را می
شکست. نوایی که گویی به همراه باد در گیسوان درختان می پیچید و تار و پود لباس تیره شب را در هم می
بافت.
سه روز یا بیشتر را بدون استراحت کافی در راه بودند. آدریان اصرار داشت تا حدالامکان بدون وقفه به رفتن
ادامه دهند اما بعد از سه روز ، بالاخره ضداي اعتراض رابرت و رزا بلند شد. بنابر این کنار رودخانه زلال و
کوچکی توقف کردند. رودخانه از میان جنگل بلوط زیبایی می گذشت و کمی دورتراز رود میان یک دشت سبز و
پر از گل هاي وحشی کلبه هاي کوچک و چوبی زیبایی به چشم می خورد. نور آفتاب ملایم و چشم نواز روي
گلها و سبزه ها می تابید. رابرت لبخندي زد و گفت:
- اینجا خیلی خوشگله.
آدریان در حالی که با نارضایتی وسایلش را روي زمین می گذاشت پاسخ داد:
- دشت کوتوله* ها ... البته پري** ها هم اینجا زندگی می کنن. . یه کم دور تر هم جنگل پن*** هاست ...
آیدن کنار آب نشست و گفت:
- باورم نمیشه ... این همون دنیاي ماشینیه؟
رزا لبخند زد:
romangram.com | @romangram_com