#چشمان_سرخ_آبی_پارت_178


آدریان در حالی که زخم هاي گلوي پاره مارسل را تمیز می کرد گفت:

- فکر نمی کردم به این زودي اتفاق بیفته ... اما افتاد. .

- چی؟ بیشتر توضیح بده. .

- به موقعش آیدن شاید توي راه ... امشب ...

اما آدریان دیگر حرفی نزد. نگاهش اضطراب داشت و دلتنگ به نظر می رسید. آدریان همگام با مارسل پیاده راه

می آمد ، در حالی که هر از چندگاهی زخم مارسل را چک می کرد. رزا بر خلاف همیشه تنهایی و بدون هم

رکابی با رابرت حرکت می کرد. آیدن سوار بر تکشاخ آدریان حرکت می کرد. از همه عجیب تر رابرت بود که

سازدهنی اش را یک لحظه از لب بر نمی داشت. موسیقی بسیار غمگین و آرام رابرت بغضی عجیب داشت.

بغضی که آیدن احساس می کرد گلوي هر چهار نفرشان را می فشارد.

رابرت ، گردنبند زن جوانی که آنها را تعقیب می کرد ؛ را به گردن اسب تکشاخش بسته بود. گردنبندي ظریف

که روي زنجیر طلایی اش نگین هاي ریز الماس برق می زد.

آیدن دیگر تاب نیاورد. نمی توانست بیش از این درباره خشم بی سابقه اش خود را به بی خیالی بزند. از اسب

پایین پرید و همراه با او با ادریان همگام شد.

- نمی خواي برام چیزي بگی؟

- از چی؟

- از خشمم. . از رویاهاي در همم ...

آدریان اهی کشید و گفت:

- چی می خواي بدونی؟

آیدن کلافه و عجولانه پاسخ داد:

romangram.com | @romangram_com