#چشمان_سرخ_آبی_پارت_177


- چی کار داري می کنی؟ چرا فریاد زدي؟

- یه زن داره تعقیبمون می کنه آدریان ... از اول سفر ... اون بهم گفت دنبال الویس نرم و برگردم ...

- خب الان کجاست؟

- توي چنگم بود ... اما من به خاطر وسوسه خون مارسل سست شدم و اون فرار کرد ... مارسل رو هم اون

زخمی کرد تا شاید من رو از این سفر منصرف کنه ...

- فرار کرده؟ یه زن؟

- اون یه خون آشامه.

رزا گردنبند طلایی از روي زمین براشت و گفت:

- خیلی هم بی نشون نرفته ... گردنبندش اینجاس.

آدریان و آیدن به گردنبند نگریستند. رابرت چند قدم جلو رفت و گردنبند را از رزا گرفت و با نگاهی عجیب به

آن خیره ماند. آیدن براي لحظه اي احساس کرد چشمان رابرت برق اشک را بازتاب می کند اما گویا اشتباه می

کرد. زیرا رابرت گردنبند را به آدریان تحویل داد و بدون هیچ سخنی از آنها کمی دور شد.

آیدن زیر لب گفت:

- فکر می کنی اون کیه آدریان؟

- فعلا به هیچی درباره اون فکر نمی کنم. .

- آدریان!

- بله!

- امروز وقتی مارسل زخمی شد. خشمی غیر قابل تصور همه وجودم رو در بر گرفت ... انگار هیچ وقت توي

زندگیم اینهمه عصبانی نشده بودم. . خیلی عجیب بود. .

romangram.com | @romangram_com