#چشمان_سرخ_آبی_پارت_176


آیدن از اسب پایین پرید و گفت:

- دستت هم به مارسل نمی خوره ... ازش فاصله بگیر.

زن بی درنگ به سمت اسب حمله برد. آنقدر سریع گلوي اسب را درید که ایدن فرصت نکرد تا واکنشی نشان

دهد. در یک چشم به هم زدن ، زانوان مارسل خم شد و روي زمین نقش شد. خشمی باور نکردنی وجود آیدن

را فرا گرفت. فریادي از عمق جانش سر داد و به سمت زن حمله برد. زن را روي زمین نقش کرد و دستانش را

به زمین قفل کرد. قدرتش به ناگاه چندین برابر شده بود. با عصبانیت فریاد زد:

- بهت گفته بودم به مارسل دست نزن ... بهت هشدار داده بودم.

آیدن اصلا نمی فهمید ، چه چیز خشمش را این همه برجسته و قدرتمند کرده است. صداي پاي سه اسب

تکشاخ به گوشش می رسید. بوي خون مارسل گلویش را می سوزاند اما تمام تلاشش بر این بود تا زن را به

آدریان تحویل دهد اما شهوت خون مارسل هر لحظه در وجودش تشدید می شد. مارسل از شدت ضعف می

لرزید. نمی توانست بیشتر از این مقاومت کند. دست و پایش شل شد. زن گفت:

- آیدن. . برگرد. برگرد به سرزمین آدما و یه زندگی نو رو شروع کن. الفها به زودي راهتون رو سد می کنن ...

برگرد.

صداي سم اسب هاي تکشاخ نزدیک تر می شد. دستان آیدن هر لحظه سست تر می شد. در یک لحظه و در

کمال ناباوري آیدن ، زن خود را از چنگ آیدن بیرون کشید و پیش از رسیدن آدریان از آنجا گریخت. آیدن بی

اراده به مارسل نزدیک شد. خون مخملین و یاقوتی اسب روي زمین جاري شده بود.

مقاومت فایده اي نداشت. آیدن دندانهایش را درون زخم عمیق اسب فرو برد. خون مارسل عطشش و سوزش

گلویش را آرام کرد اما آیدن دوست نداشت دست از نوشیدن بردارد.

دستی او را با شدت به درخت کوبید و عقب کشید. آدریان چشمان سرخ و یاقوتی براقش را به آیدن دوخت.

romangram.com | @romangram_com