#چشمان_سرخ_آبی_پارت_175
زن ابرویی تاب داد و پاسخ داد:
- خب من اشتباه می کردم ... اشتباه می کردم که یک لحظه به ذهنم رسید تو به اندازه من کله شق نیستی.
آیدن با تعجب شانه اي بالا انداخت. زن ادامه داد:
- الان هم اینجام تا اشتباهم رو جبران کنم.
آیدن کنار اسبش ایستاد و گردن بلندش را نوازش کرد. سپس در حالی که روي اسب می پرید گفت:
- من اصلا نمی فهمم تو چی میگی ... من بر می گردم پیش آدریان.
زن با عصبانیت گفت:
- نمی ذارم برگردي ... الف ها شما رو می کشن و یا تبعید می کنن.
آیدن گفت:
- براي تو چه فرقی می کنه؟ چرا به ما اهمیت می دي؟
- من به شما اهمیت نمی دم آیدن. .من به تو اهمیت می دم. .
- خب چرا؟ چرا بهم اهمیت می دي؟
زن اندکی دست پاچه شد و سپس در حالی که تردید و اندوه از لحنش می بارید پاسخ داد:
- خب چون ... به خاطر رفاقتم با الویس.
- اگه راست می گی و رفیق الویس هستی. . باید نگرانش باشی. من می خوام نجاتش بدم.
- اما خودت توي خطر می افتی ...
- برام مهم نیست. حالا دست از سرم بردار ...
زن با لحنی کلافه و درمانده گفت:
- براي من مهمه ... تو با اسب زخمی جایی نمی ري.
romangram.com | @romangram_com