#چشمان_سرخ_آبی_پارت_174
رو به آدریان گفت:
- من یه کار ضروري دارم.
- چه کاري؟
- بر خلاف شما من انسانم ... اگه یادتون باشه من غذا می خورم. . من باید برم یه جایی براي ...
رابرت خندید و گفت:
- دستشویی ...
آیدن سر اسبش را کج کرد و پاسخ داد:
- دقیقا ...
آدریان سري تکان داد و گفت:
- باشه. .زود برگرد ... شاید باید از این به بعد کمتر پرنده شکار کنیم. پرنده ها نیاز تو رو براي دفع تشدید می
کنن ...
آیدن شانه بالا انداخت و به سرعت به سمت نقطه اي رفت که زن را دیده بود.
آیدن با احتیاط از اسب پایین پرید و به درختی تکیه کرد. تمام حواسش را معطوف اطراف کرد اما زن از او سریع
تر بود.
زن دهان آیدن را گرفت و گفت:
- هیس ... صدات در نیاد.
آیدن به سختی خود را از میان بازوان قدرتمند زن خارج کرد و به او نگریست. همان زن جوانی بود که در آغاز
سفر آیدن را از یافتن الویس بر حذر داشته بود.
- بازم که تویی ... یه بار بهت جواب دادم که بی خیال الویس نمیشم.
romangram.com | @romangram_com