#چشمان_سرخ_آبی_پارت_173
- عوضش خیلی وقت تلف می کنن و یه نکته ... _ ابروهایش را بالا انداخت - اونا مسیر میونبر ندارن ...
راهشون خیلی طولانی تر از ماست.
- اینا دلیل خوبی براي تعلل نیست.
آیدن روي حواسش متمرکز شد. می خواست رنگ هاي فوق زیباي صبح کاذب را ببیند. رنگهایی که با چشمان
انسانی تنها تاریکی بی مرز دیده می شد. نفس عمیقی کشید و راسل _ اسب دورگه آیدن - را از خواب بیدار
کرد. اسب دمش را به صورت آیدن زد. آیدن خندید و گفت:
- فکر می کنی کی به قلمرو الف ها برسیم؟
آدریان دستش را روي شانه رابرت گذاشت و ابرویی تاب داد:
- اگه بخوایم با برنامه رابرت بریم بیشتر از یک ماه ...
رابرت زیر لب گفت:
- و با برنامه تو چقدر زودتر ...
- دو هفته ... یا شایدم ده روز ... .
رابرت اخمی کرد و روي اسب پرید. ساعتی پس از حرکتشان شفق پدیدار شد. نور سرخش از لابه لاي شاخه
هاي عریان و گاه برگ هاي زرد و مرده درختان جنگل را چشم نوازتر کرده بود. رزا و رابرت مسابقه دقت در
نشانه گیري گذاشته بودند. هر کدام سنگی را در حال حرکت به درختی پرت می کردند. سنگ ها با شتابی
باورنکردنی ؛ مثل گلوله تفنگ به سمت درختان می رفتند. آیدن نیز سنگی برداشت و با دقت درختی را نشانه
گرفت. قوایش را تشدید کرد و سعی کرد تمام نیروي غیر انسانیش را فعال کند. سنگ را با قدرت پرت کرد.
سنگ با شتابی کمتر از سنگ رابرت و رزا پرت شد. آیدن چشمانش را تیز کرد. می توانست قسم بخورد زنی
شنل پوش را دیده که از پشت درخت با سرعت به درخت دیگري پناه برده است.
romangram.com | @romangram_com