#چشمان_سرخ_آبی_پارت_172


آدریان آخرین جرعه از جامش را نوشید و گفت:

- بهش فکر نکن آیدن ... هر چی بیشتر بهش بهش فکر کنی بیشتر میاد سراغت ... این رویاها پلی هستن که

تو رو از اونچیزي که هستی دور می کنن ... و من بیشتر از هرچیز دیگه اي ازت می خوام انسان بمونی ...

- یعنی ممکنه من دیگه انسان نباشم؟

- بهت اطمینان می دم که تو هنوز انسانی اما اگه خودت رو توي این دنیاي جدید گم کنی اونوقت سخت میشه

انسانیتت رو پیدا کرد.

آیدن با کلافگی گفت:

- اما من نمی دونم باید چی کار کنم ... می ترسم غرق این دنیاي ماوراالطبیعه بشم. .

آدریان لبخند ناجوري زد. گویی اصلا لبخند را براي چهره او نیافریده بودند.

- ساده اس آیدن ... انسان باش و از صفات رذیله فاصله بگیر از اغواي تمایلات شیطانی فاصله بگیر ... حسود

نباش ... مغرور نشو. . طمع رو دور کن ... و خیلی چیزاي دیگه ... آیدن ... - لحن آدریان روان تر و متحکمانه

تر شد - خشمت رو کنترل کن ...

پیش از انکه آیدن سوال دیگري بپرسد ، آدریان از جا برخاست و صدا زد:

- رابرت ... رزا ... حرکت می کنیم. استراحتمون طولانی شد.

رابرت در حالی که اسب تکشاخش را نوازش می کرد ، گفت:

- اما هنوز صبح کاذب هم نشده ...

آدریان مقداري خاك روي آتش ریخت و پاسخ داد:

- با توجه به اینکه شیاطین نمی خوابن. . خسته نمی شن. . ما خیلی عقبیم ...

رزا غرولندي کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com