#چشمان_سرخ_آبی_پارت_169
اما غیر قابل انکار بود که او هفته ها با یک خون آشام و دو موجود ماوراالطبیعه که از تکشاخ تغذیه می کردند ؛
سفر می کرد. نمی توانست این حقیقت را نادیده بگیرد که الویس _ کسی که آیدن سالها با او زندگی کرده بود
- یک خون آشام است و این واقعیت غیر قابل تغییر بود که خود آیدن یک نیمه خون آشام است. یک انسان که
قواي ماوراالطبیعه اي خارق العاده دارد.
بی اراده روي قوایش تمرکز کرد. شاید می خواست مطمئن باشد همه این مدت خواب نبوده است. صداي
حرکت ابرها. . شاخه هاي رقصان در دوردست ؛ شاهینی که صداي رعدآسایش تاریکی و سکوت شب را می
شکافت.
به آتش خیره شد. رنگ هایی از آتش را می دید که با چشم انسانی قابل تفکیک نبود. رنگ هایی که مثل
همیشه حتی اسم آنها را نمی دانست.
بوي عطر گلهاي وحشی بیش از پیش به مشام می رسید و آیدن با تمام وجود می توانست نوازش باد را احساس
کند.
اشک در چشمانش حلقه زد. زیبایی این همه احساس تشدید شده بغضی در گلوي آیدن نشاند. چیزي در درونش
فریاد می زد که این حواس تقویت شده اصلا مناسب یک انسان نیست. نجوایی در درونش حقیقت تلخی را
عریان تر از همیشه در برابرش به تصویر می کشید. این ویژگی ها متعلق به یک هیولا بود. آیا آیدن هم مانند
همه خون آشام ها هیولا محسوب می شد؟
بازتاب آتش در چشمان آیدن می رقصید و برق می زد. تلاقی سبز زمردي تیره چشمان آیدن و سرخی خیره
کننده آتش چشمان رابرت را محو آیدن کرد. سازدهنی رابرت نواي غم آلودي به خود گرفت.
آیدن پرسید:
- چرا اینطوري نگام می کنی؟
romangram.com | @romangram_com