#چشمان_سرخ_آبی_پارت_168
براي چیه؟ A - اون زندگی بر نمی گرده رابرت ... این
- آیدن دیگه ...
- من رو بیشتر یاد آلن انداخت. یاد پدري که نمی شناسمش ...
رابرت به چشمهاي براق آیدن خیره شد و سکوت کرد. صداي گامهاي آدریان به گوش رسید. تند و محکم ...
اما این گامها با دیدن رزا کنار آن خانه سوخته آرام و خسته شد. آدریان کنار رزا ایستاد و گفت:
- بریم رزا ... بیشتر از این نمی تونیم اینجا توقف کنیم.
رزا چشمان خیسش را به آدریان دوخت. آدریان نگاهش را از قبرها برداشت و به رزا انداخت. اشک در چشمان
هر دو حلقه زد. رزا بلافاصله سرش را برگرداند و به سمت آیدن حرکت کرد اما آدریان بی درنگ دست رزا را
گرفت و او را به سمت خود چرخاند. رزا با تردید به اون خیره شد. آدریان رزا را در آغوش کشید و گفت:
- هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم که چقدر به خاطر مالنا و پیتر متاسفم ...
فصل سوم
هفت گناه
اندکی بعد از نیمه شب در دشتی از گل هاي وحشی توقف کردند تا استراحت کنند. رابرت آتشی افروخت و
مشغول نواختن سازدهنی شد. آدریان و رزا هم نقشه هاي فرضی سرزمین ها را می کشیدند تا پیش از نیلو و
الویس به قلمرو الف ها برسند. آیدن روي شنل سفري آدریان دراز کشیده بود و به نواي ساز رابرت گوش فرا
می داد.
هنوز هم نمی توانست باور کند بیدار است و این همه ماجرا زاده تخیل او نیست. نمی توانست بپذیرد پشت آن
دنیاي مدرن و ماشینی الف ها و تکشاخ ها وجود داشته باشند. برایش باور نکردنی بود که در لایه هاي ژرف تر
این جهان صنعت زده ، موجودات غیر ارگانیک و ماوراالطبیعه وجود داشته باشند.
romangram.com | @romangram_com