#چشمان_سرخ_آبی_پارت_167


مزار خواهر کوچکش مالنا و برادر کوچکش پیتر ...

کنار رابرت نشست. رابرت شالی را دور گردن آیدن گذاشت و گفت:

- دیگه که سردت نیست.

آیدن لبخند تلخی زد و گفت:

- نه. . ممنون.

سکوتی میان آن دو رد و بدل شد. رابرت به رزا نگاه کرد و گفت:

- می دونی رزا چشه؟ خیلی وقته که رفته کنار اون خونه سوخته و به اون دو تا قبر خیره شده.

آیدن با بغض پنهانی پاسخ داد:

- نمی دونم ... اما رابرت اینجا خونه اوناست. باید بهشون فرصت بدیم با خاطراتی که بعد از چند قرن به

ذهنشون هجوم میاره کنار بیان.

رابرت دست راست آیدن را گرفت و گفت:

- می تونم یه چیزي بپرسم؟

- بپرس.

- تو هم دلت براي خاطراتت تنگ شده؟ براي الویس ...

را حک کرد و پاسخ داد: E آیدن روي برف ها حرف

- بیشتر از هر چیزي توي دنیا ... دلم براي زندگی عادي اي که داشتم تنگ شده ... بدون اینهمه راز و ماجرا ...

نوشت و گفت: E را کنار حرف A رابرت حرف

- قول می دم کمک کنم به هر قیمتی اون زندگی رو برگردونی ...

آیدن به حروف خیره شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com