#چشمان_سرخ_آبی_پارت_166
با کلافگی گفتم:
- می خواي اطاعت کنی؟ دیگه من رو پادشاه خودت ندون ... آدریان صدام کن و. . و همین حالا منو ترك کن.
گونه هاي رزا سرخ شد و پاسخ داد:
- شاید بتونم شما رو آدریان خطاب کنم اما نمی تونم ترکتون کنم. من اخرین سربازتونم ...
- همراهی من تو رو به هیچ جا نمی رسونه ... من دارم میرم به قلب دشمن ... به دهن مرگ ... انسانها هرجا
که من رو پیدا کنن می کشن. شیاطین و گرگ نما ها از اونا حمایت می کنن. .
- نمی تونم ترکتون کنم.
همراهی رزا گرچه برایم عذاب وجدان می آورد اما دست کم از تنهایی وحشتناکی که به سراغم میامد رهایم می
کرد. رزا کمک می کرد تا تمایلاتم را کنترل کنم به قدر تعادل از تک شاخ ها بنوشم. کنترل غرایز من به خوبی
اجرا شده بود اما نمی توانست احساس ضعف بدنی ام را انکار کنم ... شاید اگر آن اتفاق وحشتناك نمی افتاد
هرگز به آنچه اکنون ... . “
دفتر خاطرات همینجا به پایان می رسید. آیدن کمی دفترچه را ورق زد اما دیگر چیزي نوشته نبود. نیم نگاهی
به اطراف انداخت. آدریان هنوز بازنگشته بود. براي لحظه اي تامل کرد و دفترچه را همانجا پرت کرد و به سمت
رزا و رابرت حرکت کرد.
ذهنش به شدت درگیر خاطراتی بود که خوانده بود. درگیر آدریانی که به قول خودش هیولا نبود. آدریان دورگه.
. نیمه الف و نیم انسان بدون وابستگی به خون تکشاخ.
اصلا متوجه نشد کی به رابرت و رزا رسید. رزا کنار خانه اي نیم سوخته ایستاده و به یکی از ستون هاي
کوتاهش تکیه داده بود. نگاهش معطوف دو قبر کوچک برف گرفته شده بود و اشک هایش همچون دانه هاي
درشت باران روي برف می چکید. آیدن حدس زد که این خانه ، محل زندگی رزاست و آن دو قبر کوچک هم
romangram.com | @romangram_com