#چشمان_سرخ_آبی_پارت_164
- اما تو هنوزم عاشق منی.
- اشتباه کردي کلاریسا ... من ازت متنفرم.
- اگه عاشقم نبودي همین حالا قلبم رو بیرون میکشیدي ...
- من تا آخر عمر حسرت روزهایی رو می خورم که می تونست کنار دیاران بگذره اما با تو سپري شد.
- آدریان نمی تونی انکار کنی که نمی خواي من بمیرم ... تو عاشقمی.
- نیستم.
سپس قلب تپنده را با مشت فشردم. کلاریسا از درد فریاد کشید و گفت:
- ولی من هستم. آدریان ... عاشقتم حتی اگه دستت رو در حالی بکشی بیرون که قلب من توي مشتت آخرین
بار منقبض می شه و می تپه...
قطره اي اشک از چشمم چکید و دستم را بیرون کشیدم در حالی که جسم کوچک و گوشتی اي میان دستم
گرم و خونین بود. قلب گرم یک بار منقبض شد و براي همیشه ایستاد.
جسم بی جان کلاریسا کنار دیاران فرود آمد. خون گرم بدنش روي سنگ هاي سرد سرسرا جاري شد.
نمی دانم چقدر انجا ایستادم و به اجساد عزیزانم خیره شد. یک دقیقه ، یک ساعت ... یک روز. .یا شاید یک
سال ...
تنها به یاد می آورم که با همکاري رزا اجساد را دفن کردیم. جسم پدر و مادرم و دیاران. . جتی بدن کلاریسا را
هم به خاك سپردیم و سپس مردم بی گناه شهر.
سربازانی که با اعتماد به فرماندهی من و پدرم جانشان را باخته بودند ... بدن کوچک و نحیف مالنا و پیتر ...
بعد از تدفین اجساد که چند روز متوالی به طول انجامید ، از شهر تنها خانه هاي سوخته و نیم سوخته و
دیوارهاي خونین به جا مانده بود.
romangram.com | @romangram_com