#چشمان_سرخ_آبی_پارت_163
سرم گیج رفت. به یک ستون شکسته تکیه دادم و گفتم:
- من این زندگی رو نمی خوام ...
- باهاش کنار میایم.
- مایی وجود نداره کلاریسا ... اینا تقصیر توئه ...
- بهم فرصت بده تا جبران کنم. .
- جبران کنی؟ می خواي جبران کنی ها؟ دیاران رو زنده کن. زود باش. همسر من رو زنده کن. اون باردار بود.
کلاریسا به گریه افتاد.
- نمی تونم آدریان اما همه این کارا رو براي تو کردم ...
- باید می ذاشتی بمیرم.
کلاریسا به من نزدیک شد و درست در چندسانتی متري من ایستاد. شانه هایش را گرفتم و گفتم:
- جسد دیاران جلوي پاهاي من افتاده ... اونوقت من می خوام قاتلش رو ببوسم.
- تو فکر می کنی من قاتلشم؟
- آره و حالا می خوام ببینم یه مشک بزرگ خون تکشاخ چقدر بهم قدرت می ده.
- منظورت چیه؟
بدون اینکه کلمه اي پاسخ بدهم انگشتانم را درون سینه کلاریسا فرو بردم. نوك انگشتانم به سادگی تپش هاي
قلبش را حس می کرد.
کلاریسا به سختی گفت:
- چرا؟
- چون دیاران کسی بود که باید عاشقش می بودم.
romangram.com | @romangram_com