#چشمان_سرخ_آبی_پارت_160
فریادي از سر درد سر دادم و مالنا را در آغوش گرفتم. رزا به سمت من دوید اما به ناگاه از حرکت ایستاد. روي
زمین زانو زد و از عمق جان فریاد زد:
- مالنا.... پیتر ...
به چشمان خیس او خیره شدم. رزا همان خواهري بود که مالنا درباره اش صحبت می کرد. رزا پیتر را در آغوش
گرفت و صورت نیم سوخته اش را بوسید. اشک لحظه اي امانم نداد. من نباید زنده می ماندم. وقتی مردم
سرزمینم اینگونه به خاك و خون کشیده شده بودند. .من نباید زنده می ماندم. باید مانند قهرمانانی که در کنار
من تا پاي مرگ جنگیدند ، می مردم. باید مانند دیاران قهرمانانه می مردم.
چه چیز براي من باقی مانده بود؟ یک زندگی هیولاوار ... هدیه اي از کلاریسا ...
موج نفرت در قلبم جولان گرفت. جسم بی جان مالنا را بوسیدم و روي زمین گذاشتم. به سمت قصر دویدم.
قصري که از آن ستون هاي فرو ریخته و خونین باقی مانده بود.
نگاهم روي خون جاري روي سنگ هاي سرد ثابت ماند. کنار تخت شکسته پادشاه جسد بی سر پدرم افتاده بود
و مادرم هم روي صندلی ملکه مرده بود در حالی که رگ هاي دستش هنوز خونین و خیس بودند.
صداي گامهایی را از انتهاي سرسرا شنیدم.
سر گرداندم.
کلاریسا در حالی که جسد دیاران را روي دستانش حمل می کرد به من نزدیک شد.
- به هوش اومدي ... نگرانت بودم.
کنار او ایستادم و چشمان بسته و فوق زیباي دیاران خیره شدم. با تردید پرسیدم:
- مرده؟
کلاریسا سري تکان داد و پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com