#چشمان_سرخ_آبی_پارت_161


- همه تلاشم رو کردم که زنده بمونه اما زهر اثر کرده بود.

- چرا کشتیش؟

- می خواستم تو رو نجات بدم ... .

- نجات دادن کلمه درستی نیست. می خواستی زنده نگهم داري. به هر قیمتی ...

- تو نباید می مردي ...

- صبر کن ... زنده موندن هم برام کلمه درستی نیست ... کلاریسا من الان زنده نیستم. هستم؟

- خب تو اینجایی ... حرف می زنی ... زندگی می کنی ...

- به عنوان یه هیولا ... یه هیولا وابسته به خون تکشاخ.

- اما هستی ...

- من این بودن رو نمی خوام.

کلاریسا جسم دیاران را روي زمین گذاشت و مشک بزرگی به دستم داد:

- تو ضعیفی آدریان ... اینو بخور ... تقویت می کنه قوات رو.

مشک را به دست گرفتم. بوي سرد خون تکشاخ ته گلویم را سوزاند. نمی توانستم مقاومت کنم. جرعه اي

نوشیدم اما تمام وجودم به من فرمان داد تا بیشتر و بیشتر بنوشم. مشک را یک آن به آخر رساندم. کلاریسا

ادامه داد:

- به مرور بهتر میشی ... یاد می گیري باهاش چطور کنار بیاي.

نگاهش را به من دوخت و گفت:

- آدریان چشمات ...

به سنگ هاي نقره فام قصر نگاه کردم. بازتاب سرخ چشمانم را به سادگی می دیدم. با عصبانیت فریاد زدم:

romangram.com | @romangram_com