#چشمان_سرخ_آبی_پارت_159


دختر کنار من زانو زد و گفت:

- به هوش اومدین؟

- تو کی هستی؟

- اسم من رزاست قربان ... سرباز شما بودم.

از جا برخاستم و پرسیدم:

- چه بلایی سر شهر اومد.

رزا اندکی درنگ کرد و با تردید گفت:

- به غارت رفت ... همه چیز نابود شد ...

- سر پدرم چه بلایی اومد؟

رزا در حالی که اشک می ریخت پاسخ داد:

- سنگ فرش هاي قصر هنوز از خون پادشاه خیسه ...

با ناباوري به سمت شهر دویدم. خون در جاي جاي زمین جمع شده بود و هر بار که چکمه هاي من با شدت

میان آن فرود می آمد به اطراف و گاه صورت من می پاشید. تمام افراد من کشته شده بودند و دروازه شهر

شکسته شده بود. شهر را سوزانده بودند. هنوز بعضی خانه ها در آتش می سوخت. اشک بی وقفه از چشمانم می

چکید. تمام قفسه سینه ام در هم فشرده می شد. ناگاه پایم روي یک جسم لعزید و به زمین افتادم. نگاهم را

برگرداندم. جسم بی جان مالنا- همان دختر بچه اي که پیش از نبرد با برادرش به بدرقه من آمده بود _ با زخم

عمیق شمشیري روي سینه اش به زمین افتاده بود به همراه سطلی برگشته که هنوز چند قطره آب در آن مانده

بود. با وحشت به اطراف نگریستم. نمی توانستم آنچه می دیدم باور کنم. جسم نیم سوخته پیتر ، برادر کوچک

مالنا ، مظلومانه روي زمین نقش شده بود.

romangram.com | @romangram_com