#چشمان_سرخ_آبی_پارت_158
کلاریسا به دیاران حمله برد. اما به محض لمس گردنبند به شدت به گوشه اي پرت شد. دیاران چند قدم عقب
رفت و گفت:
- مگر اینکه از روي جنازه من رد بشی...
کلاریسا خود را به سمت من کشاند و گفت:
- اگه معنیش نجات آدریان باشه ... رد میشم.
سپس در یک حرکت سریع خنجر زهر آلود را به سمت سینه دیاران پرت کرد. خنجر روي گردن دیاران نشست.
زنجیر گردنبند از هم گسست و دیاران نقش زمین شد. درد مرگ نگذاشت فریاد بزنم. دیاران به چشمان اشکبارم
خیره شد. آن نگاه افسانه اي و آن چشمان پریوار در مقابل من براي همیشه بسته شد. کلاریسا گردنبند را
برداشت و درب شیشه را گشود.
نمی دانستم می خواهم از خون تکشاخ بخورم یا نه؟ تردید سراسر وجودم را فراگرفته بود. اما تصمیم من اثري
روي روند کار نداشت. من در آستانه مرگ بودم و اگر هم می خواستم ، نمی توانستم در برابر کلاریسا مقاومت
کنم. به ناچار محتواي نقره فام شیشه را در دو جرعه خالی کردم.
سرم گیج می رفت به سختی چشم باز کردم. پیکر سیاه پوشی به سمت من آمد و فریاد زد:
- امپراطور؟
ناي تکان خوردن نداشتم. چشم گرداندم. همه جا پر از اجسادي از هم دریده بود. اجسادي که جوارحشان با
بیرحمی از بدنشان بیرون ریخته شده بود. کم کم نفس هایم تند تر شد. به یک دست تکیه کردم و سرم را بالا
آوردم. باورم نمی شد اینقدر محقرانه شکست خورده باشیم. پیکر سیاه پوش مشکی آب کنار پایم انداخت. چشم
گرداندم. دختر ریزنقشی با موهاي مشکی براق و چشمانی آبی اقیانوسی مقابلم ایستاده بود با شنلی سیاه و خاك
آلود.
romangram.com | @romangram_com