#چشمان_سرخ_آبی_پارت_157


طاقت فرسایی مهره هاي پشتم را شکافت. صداي فریادي شنیدم که می گفت:

- تموم شد. فرمانده رو کشتم. ولیعهد کشته شد.

به ناگاه همه افراد دشمن به سمت دروازه هاي شهر یورش بردند. من از روي اسب به زمین افتادم. کلاریسا و

دیاران به طرفم دویدند. کلاریسا خنجر را از پشتم بیرون کشید و با نگرانی گفت:

- اون داره می میره.

دیاران به شدت اشک می ریخت. گردنبند شیشه اي اش روي گردنش تکان می خورد. کلاریسا با بی تابانه

گفت:

- باید یه کاري بکنیم.

دیاران دستش را میان موهایم فرو برد و گفت:

- کاري از دست کسی بر نمیاد اون خنجر زهرالود بود.

نگاه کلاریسا روي گردنبند دیاران ثابت شد.

- دیاران. . هنوز یه راهی هست.

دیاران مسیر نگاه کلاریسا را دنبال کرد و سپس شیشه گردنبندش را میان مشتش گرفت.

- نه ... کلاریسا. . اصلا فکر خوبی نیست. به چه قیمتی می خواي زنده نگهش داري. .اون یه هیولا میشه.

- ولی زنده می مونه ...

- من مطمئنم اون خودشم نمی خواد اینجوري زنده بمونه. خون تکشاخ ازش هیولا میسازه.

کلاریسا سر تکان داد و گفت:

- من رو مجبور نکن به زور متوسل بشم. وقت تنگه. .اون داره می میره. .مگه نمی بینی؟

- بهم اعتماد کن کلاریسا ... . مرگ براش از این زندگی بهتره.

romangram.com | @romangram_com