#چشمان_سرخ_آبی_پارت_155


- آدریان ... فکر نمی کردم به این زودي اینجا ببینمت.

شمشیرم را به سمتش گرفتم و بدون گفتن گلمه اي جنگیدم. گویی با خونی ترین دشمن خویش می جنگم. در

نگاه نیلو شگفتی و ترس موج می زد. چشمان آبی - خاکستري ام به نگاه خالی او دوخته شده بود. احساس می

کردم نمی توانم از او چشم بردارم. نیلو بر خلاف من حمله نمی کرد. تنها جلوي ضربه هاي کشنده ام را می

گرفت. با عصبانیت از اسب پایین پریدم و او را هم از اسب به زیر کشیدم. صداي آشنایی به گوشم رسید. سر

گرداندم. دیاران پشت سرم ایستاده بود.

فریاد زدم:

- تو اینجا چی کار می کنی؟

دیاران با نگرانی گفت:

- دشمن از دروازه شهر گذشته ... اونا به قصر حمله کردن.

کلاریسا کنار دیاران ایستاد. صورت او نیز از خون و عرق خیس بود. کلاریسا پرسید:

- سر پادشاه چه بلایی اومد؟

دیاران سرش را پایین انداخت. باورم نمی شد که به خاطر بی کفایتی من بلایی این چنینی به سر شهر بیاید.

من باید طبق گفته پردم می ماندم و از شهر دفاع می کردم. خشم تمام وجودم را فرا گرفت. نیلو همچنان

ایستاده بود و با حیرت به من نگاه می کرد. شاید باورش نمی شد که من نسبت به او اینهمه بی رحم باشم. با

نهایت خشم به سمت او حمله بردم. فریاد زد:

- آدریان. .من و تو نباید اینجوري مقابل هم بجنگیم ...

با لگدي او را به زمین انداختم. او دیگر حتی از خود دفاع هم نمی کرد. با خشم به او نگریستم و گفتم:

- یکی از ما باید اینجا یکی دیگه رو بکشه ...

romangram.com | @romangram_com