#چشمان_سرخ_آبی_پارت_154


براي عقب نشینی و فرار هم نبود. یا باید می جنگیدیم تا بمیریم یا باید تسلیم می شدیم تا باز هم بمیریم.

کلاریسا کنار گوش من گفت:

- سرباز ها می خوان مبارزه کنن ...

- اما همشون می میرن ...

- در هر صورت اونا زندمون نمی ذارن ...

سر تکان دادم و در پاسخ کلاریسا گفتم:

- مبارزه می کنیم ...

کلاریسا فریاد زد:

- حمله ...

در یک چشم به هم زدن دو لشگر در هم آمیخت. تنها به یاد دارم که شمشیر می گرداندم. خون با شدت به

صورتم می پاشید و با عرق سرد پیشانیم می آمیخت. تمام صورتم از خون. عرق خیس شده بود. صداي کسی را

شنیدم که می گفت:

- زندشون نذارین ... هیچ کدومشون رو ...

نگاهم را به او دوختم. چشمان سفید و بدون قرنیه. .پاهایی گرگ وار و پوستی سرخ ... او یکی از شیاطین بود

که در تمام طول عمرم می شناختمش.

زیر لب گفتم: نیلو ...

به سمتش خیز برداشتم. نیلو و من سالهاي کودکیمان را با هم گذرانده بودیم. نیلو تنها دوست من به حساب می

آمد که حالا در برابر من می جنگید.

نگاه نیلو هم روي من ثابت شد:

romangram.com | @romangram_com