#چشمان_سرخ_آبی_پارت_153
- اون ... اون. .راستش اونم انسان بود. .
- منظورت چیه؟
پیش از اینکه دخترك پاسخی دهد ، کلاریسا صدایم زد:
- آدریان ... عجله کن ...
سر تکان دادم و رو به دخترك گفتم:
- اسمت چیه؟
- اسم من مالناست. .اینم برادرم پیتره ... زود باشین. .برین. .
دستم را روي شانه هاي مالنا گذاشتم و گفتم:
- بهت قول می دم که همه چیز درست بشه ... من پیروز میشم.
اسب را هی زدم و با سرعت از دروازه شهر دور شدم بدون اینکه حتی بتوانم تصورش را هم بکنم که بازگشتم
به شهر با چه حالی خواهد بود ...
تا آن روز معناي نا امیدي را درست نفهمیده بودم اما وقتی با لشکر به خاك وخون کشیده سرزمینم رو به رو
شدم ، دریافتم زندگی گاهی به جایی می رسد که حتی فرصت افسوس را هم از ما می گیرد. سراپرده ها نیمه
سوخته بود و سربازان همه زخمی و خسته بودند.
لشکریان پدرم عملا شکست خورده بودند. درنگ به هیچ وجه جایز نبود. بدون تفکر دستور حمله شبانه به
اردوگاه دشمن دادم. در یک چشم به هم زدن خیل عظیمی از سربازان دویدن گرفتند. همه جا پر از گرد و خاك
و خون شده بود. صداي به هم خوردن شمشیر ها و پرتاپ توپ هاي آتشین از منجنق ها وحشت عجیبی در
قلبم ایجاد می کرد. جنگ ما تن به تن بود. تصور می کردم می توانیم با توانایی منحصر به فردمان در مبارزات
تن به تن با دشمن مقابله کنیم اما تعداد آنها خیلی بیشتر از ما بود. از همه جهات محاصره شده بودیم. راهی
romangram.com | @romangram_com