#چشمان_سرخ_آبی_پارت_152
در این میان تنها کلاریسا بود که قسم خورد یاریم می کند اما من نمی توانستم به او اجازه دهم در چنین
درگیري خطرناکی شرکت کند. جنگی بی شک از حد قوت یک انسان به دور بود. اما او به شنلم چنگ زد و
التماس کرد. اشک می ریخت و ملتمسانه لابه می کرد. نمی دانم چرا تسلیمش شدم.
- به شرطی با من میاي که تمام مدت کنار من باشی ... نمی خوام بلایی سرت بیاد کلاریسا ... .
کلاریسا پذیرفت و صبح زود لشکر آماده من از دروازه پشتی شهر خارج شدند. پیش از آنکه خودم از دروازه
خارج شود صداي گریه کودکی توجهم را جلب کرد. دختر بچه اي دست در دست برادر خردسالش نزدیک اسب
من شد و با بغض گفت:
- سرورم ...
به چشمان آبی اقیانوسی اش زل زدم. دخترك پیراهن گلبهی کوتاهی به تن داشت و موهاي بلند و مشکی اش
با روبانی آبی و ابریشمی بسته شده بود. از اسب پیاده شدم و کنار آن دو زانو زدم.
- چرا گریه می کنی؟
دخترك به چشمان روشن من خیره شد و گفت:
- پدر و مادرم تو این جنگ مردن. ما تنها شدیم ... خواهرم تو لشگر شماست. من نمی خوام شکست بخورین ...
اگه شکست بخورین اونا وارد شهر میشن ... من نمی خوام بمیرم ... نمی خوام خواهرم و برادرم بمیرن. .خواهش
می کنم این شهر رو نجات بدین.
براي لحظه اي بغض کردم و سپس با صداییی که تلاش می کردم نلرزد پرسیدم:
- شماها انسان هستین؟
- تقریبا ... مادر و پدرم هر دو دورگه بودن ... من الفم ولی برادرم انسانه ...
- و خواهرت؟
romangram.com | @romangram_com