#چشمان_سرخ_آبی_پارت_151


سالها از پی سالها می گذشت و جنگ هر لحظه خونین تر و آشفته تر می شد. من مادرم ، دیاران و کلاریسا را

در قصر حبس کرده بودم. این جنگ براي آن سه بیش از همه خطرناك بود. براي مادرم به عنوان یک انسان و

ملکه الفها ... براي دیاران به عنوان همسر ولیعهد که یک پسر باردار بود ... و براي کلاریسا به عنوان انسانی پر

از خشم نسبت به هم نوعانش ، انسانی که من به او اهمیت زیادي می دادم.

کلاریسا مدام اصرار داشت تا به جنگ برود اما مخالفت هاي من و سحر دیاران او را درون اتاقش در قصر

زندانی کرده بود.

هیچ کس نمی دانست این وضعیت تا کی ادامه پیدا خواهد کرد. دشمن تقریبا دور تا دور شهر را محاصره کرده

بود و آذوغه ما رو به پایان بود.

درست آن زمان بود که تصمیمی احمقانه گرفتم. با غروري بی دلیل و بدون فکر و نقشه اي عده اي از نزدیک

ترین دوستانم را دور خود جمع کردم. عده اي دورگه درست مانند من ...

دور از چشم پدرم که در میدان نبرد بود یک لشکر قدرتمند ساختم. من می خواستم به جنگ خاتمه دهم. تصور

می کردم تنها من می توانم براي همیشه این نزاع را پایان ببخشم. تصمیم داشتم به عنوان یک دورگه به

همراه لشگري از الف - انسانها به میدان نبرد بتازم بی خبر از اینکه جنگ و رهبري یک جبهه مجزا هنوز براي

من زود و خطرناك بود.

گاهی فکر اینکه پدرم با چه از خود گذشتگی اي در کنار افرادش می جنگد ، آزارم می داد. او حتما به این دل

خوش کرده بود که من حتما تا پاي جان از شهر و قصر مراقبت می کنم. او لابد تصور می کرد من شهر را

خالی رها نمی کنم اما براي من ، هدف بی برنامه و واهی ام بیش از همه چیز ارزش داشت.

روز حمله مادرم تمام تلاشش را کرد تا مرا منصرف کند ولی موفق نشد ...

دیاران هم سعی در متقاعد کردن من با دلیل و منطق داشت.

romangram.com | @romangram_com