#چشمان_سرخ_آبی_پارت_150
در حالی با دستانم کلاریسا را به حرکت وا می داشتم گفتم:
- خب بالاخره می فهمه ... اما ما نباید امشب نگران اون وقت باشیم.
نمی دانم رقص ما چند دقیقه طول کشید. .شاید هم ساعتها در کنار هم راه رفتیم و چرخیدیم. شاید مدتها کنار
شمعدان ها به چشمان هم خیره ماندیم و شاید هم براي ساعت ها به مجسمه هاي مرمرین تکیه کردیم و
حرف زدیم اما به ناگاه همه چیز به هم ریخت و تشویش را به تک تک ثانیه هاي سرشار از لبخندمان تزریق
کرد:
جنگ به راستی آغاز شده بود. انسان ها در برابر ما لشگر کشیده بودند. علاوه بر انسانها ، شیاطین و گرگنماها
هم تمام قوایشان را علیه ما به شورش در آوردند اما هنوز جنگ پشت دروازه هاي شهر و در میان جنگل بود.
پدرم از من خواست تا در شهر بمانم و به هیچ قیمتی به دشمن _ ولو تنها یک سرباز_ اجازه گذشتن از دروازه
شهر را ندهم. روزها پر از جنگ و خونریزي می گذشت. قواي انسانها بیش از تصور ما قوي بود و من هرگز
تصور نمی کردم علم اینگونه بتواند تن به تن با جادو مقابله کند.
گاه ساعتها از بالاي قلعه هاي دیوار شهر به میدان جنگ خیره می شدم. مردان قدرتمند سرزمینم را می دیدم
که زخمی و یا کشته می شوند. باور نمی کردم اتحاد انسانها و الفها به این سادگی شکسته شود. اتحادي که من
حاصل آن بودم. یک دو رگه ...
با این که با تمام وجود تمایل داشتم در جنگ به صورت مستقیم حضور پیدا کنم ، پدرم مانع آن شد. در برابر
اصرار هاي مکرر من تنها پاسخ داده بود:
- تو قراره پادشاه باشی ... این جنگ بالاخره تموم میشه اما من نمی خوام تو در حالی پادشاه بشی که دستت به
خون مردمت آغشته باشه ... تو یه دورگه اي و انسانها هم نوعت به حساب میان.
او مرا به آرامش فرا می خواند و معتقد بود باید از شهر و مادرم مراقبت کنم. اما من در هیچ کدام موفق نبودم.
romangram.com | @romangram_com