#چشمان_سرخ_آبی_پارت_149


جرات به خرج دادم و گفتم:

- اون با منه. من دعوتش کردم.

دیاران لبخندي زد و رو به کلاریسا گفت:

- بیا تو ... باید از شاهزاده ممنون باشی.

کلاریسا سر فرود آورد و گفت:

- متشکرم.

دیاران ابرویی تاب داد و پرسید:

- حالا چرا اصرار داشتی بیاي؟

کلاریسا سکوت کرد و نگاهی به من انداخت. سعی کردم کمی شجاع باشم اما گویی تمام قوایم را از دست داده

بودم. به سختی پاسخ دادم:

- من ازش دعوت کرده بودم.

دیاران با تعجب به من چشم دوخت و گفت:

- امیدوارم دلیل موجهی داشته باشی ... من می رم یه کم نوشیدنی بخورم.

نگاه من و کلاریسا تقریبا تمام گامهاي دیاران را شمرد. وقتی دیاران میان جمع ناپدید شد نگاهم را به کلاریسا

دوختم. کلاریسا لبخند شرمگینانه اي زد و گفت:

- چه خوب کنار اومد ...

دست کلاریسا را میان مشتم گرفتم و جواب دادم:

- خب اون نمی دونه من چه حسی بهت دارم ... الان فقط فکر می کنه براي رقص دعوتت کردم.

- اگه بفهمه چی میشه ...

romangram.com | @romangram_com