#چشمان_سرخ_آبی_پارت_148
- اینجوري نگام نکنید. جاي دلهره نیست. هیچ چیز قرار نیست مهمونی امشب رو خراب کنه. برید برقصید و
شاد باشید.
دیاران لبخند زد و گفت:
- بی خیال آدریان. .من به پادشاه ایمان دارم. بیا بریم یه چرخی بزنیم.
دیاران چرخی زد و دستان مرا گرفت. تمام مدت رقص چشمانم را به او دوخته بودم. نگاه حیرت انگیز و لبخندي
به یاد ماندنی ... با وجود او چگونه من دل به یک انسان معمولی دوخته بودم؟ با داشتن پرنسسی به خیره
کنندگی دیاران چرا یک دختر ساده و انسانی مرا جذب می کرد. هنوز دقایقی نگذشته بود که صداي نگهبانان به
گوش رسید:
- شما نمی تونین برین داخل. .
- اما من ...
دیاران و من به آنها نزدیک شدیم. کلاریسا بود. با لباسی طلایی و قهوه اي و موهایی که روي شانه هایش
ریخته شده بود. زیباییش در مقایسه با دیاران هیچ بود. دیارانی که لباس بلند و سپید به تن داشت با نقره و
الماس هابی که آن را بیشتر جلوه گر می کرد.
دیاران رو به نگهبان گفت:
- اینجا چه خبره؟
نگهبان زیر لب گفت:
- این دختر اصرار داره وارد مهمونی بشه.
- مشکل کجاست؟
- اون یه آدم معمولیه ...
romangram.com | @romangram_com