#چشمان_سرخ_آبی_پارت_147
- من فقط وقتی ناراحت هستم که تو ازم دور باشی.
- پس من رو با خودت می بري به جنگ؟
به چشمان مشتاق و ملتمسش خیره شدم.
- اگه قول بدي خودتو به کشتن ندي آره ... می برمت.
کلاریسا از عمق جان خندید و مرا در آغوش کشید. قلبم کویی هر لحظه سینه ام را می شکافت. تپش هایی
محکم و نا منظم. دستم را میان موهاي مواج او فرو بردم. از شدت هیجان و شوق دستانم گویی می سوخت.
گویی هر لحظه تمام من در کنار نگاه پر حرارت او خاکستر می شود.
* * *
کنار آینه اي دیاران مقابل آن موهایش را مرتب می کرد ایستادم و گفتم:
- خیلی عالی شدي. .
- متشکرم. .تو هم فوق العاده شدي آدریان.
لبخند آرامی زدم و بازو هایم را به او سپردم. چند لحظه مات جذابیتش شدم. بدون شک بی نظیر بود. سر تکان
دادم و به همراهش وارد سرسراي جشن شدم.
با دیدن ما عده کثیري از مردم تعظیم کردند. پدرم گیلاسی از نوشیدنی خوشرنگی را به دست ما داد و گفت:
- خوش باشید.
دست پدرم را گرفتم و گفتم:
- پدر امشب احتمال حمله وجود داره ... نگاه کن. هیچ کدوم از انسانهاي نجیب زاده امشب در جشن شرکت
نکردم.
پدرم به نگاه نگران من و دیاران چشم دوخت و پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com